خط داستانی
اورنِی Bozděch شصت ساله در کارگاه زغال در محله ژی زیکو پراگ کار میکند و بیش از هر چیز آن را دوست دارد. او عمرش را اینجا سپری کرده و از تمام ایستگاههای زیرزمینی آن خبر دارد. زندگی عادیاش را در بین خانههای چند خانواری ژی زیکو میگذراند و از شادیها و غمهای دختر نوجوانش مارکته و پسر بیقرارش اوندرا لذت میبرد. بهترین دوستش رانندهاش کارِل است، مهندس سابقی که به دلایل سیاسی ناچار شد از کارش در مؤسسه تحقیقاتی کنار بکشد. هرچند کارِل مهندس و فردی کاملاً متفاوت از اوست، اما به مرور به عضوی از خانوادهٔ بوذدِچ بدل شده است. اما زمانه تغییر میکند. خانههای قدیمی ژی زیکو یکی یکی ناپدید میشوند،_MARKِتا باید ازدواج کند و به کار به کار کارل بازگردانده میشود. اورنِد باید تامل کند که زندگیِ او چه نوعی است…