خط داستانی
یک جستجوگر غربی که به طور غیرمعمولی خوش شانس بوده است، آماده میشود تا به شرق و نزد همسرش بازگردد. رفتار مشکوک یک معاملهگر اسب کولی که او را در نزدیکی کلبهاش دیده است، او را وادار میکند تا طلاهایش را به بانک ببرد، اما در راه از اسبش پرتاب میشود و دچار جراحات کشندهای میشود. یک جوان و زن جوان به صحنه میآیند و طلا را دریافت میکنند، پس از اینکه به مرد در حال مرگ قول میدهند که بخشی از آن را به همسرش بفرستند. بعداً، کولی که متوجه میشود چه کسی طلا را گرفته است، به مادر جوانان حمله کرده و با گنجینه فرار میکند.