خط داستانی
فالچینو، شهر کوچکی در جنوب ایتالیا. هیچکس نمیبیند. هیچکس نمیشنود. هیچکس حرف نمیزند. اما همه میدانند. و بدین ترتیب همگی در فاجعهای علیه زنان، علیه کودکان، علیه یک خانواده شریک میشوند. داستانی از خشونت و بردگی. بیتفاوتی قویتر از وجدان آنهاست. ماریا، یک مادر جوان، به همراه همسرش جراردو و دو فرزندش، روکو و کارملا، در مزرعه پدرشوهرش: «پدربزرگ» جوزپه زندگی میکند. جراردو تصمیم میگیرد برای کسب درآمد بیشتر به اتریش مهاجرت کند تا زندگی راحتتری برای خانواده فراهم کند. این غیبت، آغاز کابوسی خواهد بود که ماریا و دخترش را قربانی آزار و اذیت یک غول بیاصلونصب (هیولا) خواهد کرد.