خط داستانی
مارگوت اسپری، که برای سرپرستش، یک استاد که میخواهد به شیوههای اولیه زندگی بازگردد، خانهداری میکند، در یافتن غذا در زمستان وحشی مشکل دارد و به دزدی از کمپ زمستانی بایتها روی میآورد. دیوی، که با دختری که دوستش ندارد نامزد است، در یکی از حملات مارگوت با او آشنا میشود و عاشقش میشود. باپتیست، یک نیمهنژاد که توسط خانواده بایتها استخدام شده، به خاطر دزدی اخراج میشود و کمپ را میسوزاند و خانواده را به پناهندگی نزد مارگوت میکشاند. السی، که امیدوار است محبت دیوی را دوباره به دست آورد، لباسهای پسرانهای مشابه مارگوت میپوشد. آنها با باپتیست همکاری میکنند و مارگوت را به اسارت میگیرند و باپتیست او را در یک قایق به پایین رودخانه میبرد. السی با درک اشتباهش، به دیوی هشدار میدهد، که نیمهنژاد را شکست میدهد و سپس مارگوت را از آبشار نجات میدهد. یک فیلم گمشده.