خط داستانی
وقتی دوستپسر ماجا برای چند ماه به هند سفر میکند، او بدون جا میماند. او شروع به زندگی با متیاس، یک مرد جوان بیکار و با گروهی از دوستان بیخیال و نگرش «لحظه را غنیمت بشمار» میکند. در ابتدا از بیمسئولیتی آنها ترسیده است، اما به زودی خود را به سمت آنها جذب میکند.