خط داستانی
میریام که اهل تونس است و زیباى جاسکوت باستانى است در مونترال زندگى میکند. تقدیر با دوست دانشجویش تئو به هم میخورد و او ناامید میشود. او برای مدتی به یکی از دوستان سپرده میسپارد تا چند هفته خانهاش را نگه دارد؛ در این مدت پدرش پس از بیست سال برای پیدا کردن او میآید، تئو متوجه فاصله میشود و با لو آشنا میشود که شاعری بیپرواست و خود را با بریدن دسته مویی از او معرفی میکند و سپس به خانهاش میخزد تا با او حرف بزند. او از پدرش عصبانی است، از تئو سردرگم است و از آزادی و توجه غیروظیفهمند لو خوشحال است و احساساتش را درباره پدرش میفهمد و تصمیم میگیرد گام بعدی را بردارد.