خط داستانی
جودیت اندیکات، دختر یک بانکدار ثروتمند شرقی، فیلیپ رندولف، یک آریزونایی را فریب میدهد وقتی که او به شرق میآید تا با پدرش در مورد کار صحبت کند. فیلیپ خواستگاری میکند و متوجه میشود که جودیت فقط او را دست انداخته است. او با عصبانیت به آریزونا برمیگردد و اندیکات بزرگ، به همراه دخترش، او را به غرب دنبال میکند. با اجازه پدرش، ریچارد "دختر را ربوده" و او را به یک محل زندگی خالی از سکنه هندی میبرد، جایی که او باید برایش غذا بپزد و از او مراقبت کند. برت دورلند، نامزد جودیت، به دنبالش میآید و راهنمای هندیاش تمام اسبها را میدزدد. جودیت و برت و فیلیپ به سمت تمدن در بیابان برمیگردند و برت از گرما دیوانه میشود. آنها توسط کابویها نجات مییابند و جودیت به شرق برمیگردد و فیلیپ را "ربوده" و با خود میبرد.