خط داستانی
سرهنگ رابرت بنکس، یک خلبان آمریکایی که در پاریس مرخصی است، با ماری گوردون، یک آمریکایی جوان که در خارج زندگی میکند، ملاقات میکند، اما رومانس آنها به دلیل بازگشت او به جبهه کوتاه میشود. در یک نبرد هوایی، رابرت عقاب خاکستری، بادن، را سرنگون و دستگیر میکند و او را به اطلاعات آمریکایی در پاریس میبرد. ماری، که ظاهراً یک جاسوس برای آلمانیهاست، رابرت را بیهوش میکند و او وقتی بیدار میشود متوجه میشود که یونیفورمش توسط بادن دزدیده شده است. بعداً، در یک درگیری هوایی هیجانانگیز، بادن زخمی میشود اما هواپیمای رابرت را سرنگون میکند. با این حال، آلمانی او را نجات میدهد و به یک بیمارستان متفقین میبرد و به او اطمینان میدهد که ماری او را دوست دارد؛ ایمان او به او زمانی که میفهمد او در واقع یک جاسوس برای اطلاعات ایالات متحده است، دوباره تقویت میشود.