راهپیمایی خرگوش بهاری
هنری، یک کارمند بیعلاقه در آژانس جمعآوری مطالبات در نیویورک، بیشتر ساعات کاریاش را در اتاق پروندهها نشسته و در خیال زندگی به عنوان یک راهب بودایی است. در اوقات فراغت، هنری با دوست دخترش سندی و همخانهاش سالی در گرینویچ ویلیج پرسه میزند. روزی هنری سندی را قانع میکند که با او و سالی زندگی کند. اما وقتی زمان جابجایی وسایل سندی میرسد، هنری به دلیل رابطهاش با همکارش رودا نمیتواند به او کمک کند. در حالی که سندی و سالی به یک رابطه عاشقانه کشیده میشوند، هنری سعی میکند رودا را قانع کند که او را دوست ندارد. به زودی، مارتین آکسبرگ، رئیس هنری در آژانس، سعی میکند به هنری انگیزه بدهد و به او اجازه میدهد تا از طریق تلفن جمعآوری کند. از طریق تماسهای تلفنیاش، هنری متوجه میشود که آکسبرگ مشتریانش را فریب میدهد و این موضوع باعث میشود هنری بیشتر از قبل احساس بیگانگی و ناامیدی کند.