ماسک طلایی
نقاش بااستعداد آلکساندر پوسچینگر با یک سرمایهٔ مالی ناگهان روبهرو میشود. دوستانش پائول و ’سِپِپِ’، هر دو نقاش، نیز به هیچ وجه از موفقیت او شگفتزده نیستند، چون او تنها زنان ثروتمند را نقاشی میکند. این زنان هنگام آمدن به سمت آلکساندر هستند، چرا که هرکس را که او نقاشی میکند روی بوم زیبا به نظر میرسد. اما تابلوهای ارزشمند از زمان گذشته به خوبی نشان میدهد که آلکساندر چه تواناییهایی دارد. در یک مرکز خرید، آلکساندر با زنی آشنا میشود که بلافاصله عاشق او میشود. اما او ناپدید میشود — حتی نامش را هم به او نگفته بود (آه، عشق عمیق و واقعی). مدتی بعد دوباره او را در یک مجلس فاشینگ میبیند. او نقابی طلایی بر صورت دارد که تقریباً تمام صورتش را میپوشاند. این زن که ظاهراً شناختهشده نیست، به آلکساندر علاقهمند شده و روز بعد عاشق او میشود و معشوق او میگردد.