خط داستانی
فِلِکس جوانی بی بند و بار بیست و یک ساله است که به دنبال راهی برای زندگی برای زندگی به دهکده ای ساده می آید و با مردی که پس از از دست دادن شغلش با او در کارهای میوه فروشی و آدامس و کنسروهای همسر خود درآمدزایی می کند، رابطه برقرار می کند. مرد کاروانش را می گیرد تا برای غذا و جای خواب با او معامله کند. با گذر روزها درک دلخوری تلخ مرد، تسلیم آرام همسرش، نارضایتی و خشونت پنهان در فضا ایجاد می شود. در آنجا همچنین چوگو، کودک یک سال و نیم، بدون مراقبت زندگی می کند که به او این توهم پدر داشتن را می دهد تا اینکه ربوده می شود و به بوینس آیرس فرار می کند