بهولا
Béhula
"بهولا" داستان رقابت بین الهههای چاندی، همسر شیوا، و ماناسا، دختر او را روایت میکند. بازرگان چاند ساداگر، یک پیرو وفادار چاندی است و ماناسا سعی میکند او را جذب کند. پس از اینکه چاند ساداگر او را رد میکند، ماناسا پسرش، لاخیندار، را به مرگ در شب عروسیاش با زیبای بهولا محکوم میکند. صبح روز بعد، بهولا بدن بیحرکت شوهرش را پس از نیش مار پیدا میکند. او به یک سفر طولانی در امتداد گنگ میرود تا موفق شود او را به زندگی برگرداند.