خط داستانی
سالها استاکسل پیوندهای خود با خانوادهاش را قطع کرده است، بر اثر تراژدی که مسئولیت آن به او نسبت داده شد، آسیب دیده است. هنگامی که کشتی باری که او در آن آشپز بود در شهر زادگاهش توقف میکند، تصمیم میگیرد به دیدن مادرش، فرانçois، برود. شوکهکننده است: او دیگر او را به رسمیت نمیشناسد. فرانçois که اکنون دچار آلزایمر است، بخشهای بزرگی از زندگیاش را فراموش میکند. آکسل نخستین یکی از خواهر و برادرهاست که از خاطره میافتد. چرا او؟ پشت این فراموشی چه رازی پنهان است؟ و در حالی که ایوان و لسِی موافقت کردهاند او را در مرکز نگهداری پذیرفته کنند، آکسل به طور مستقیم با آن مخالفت میکند و با تاخیر انداختن رفتن او را برای مراقبت از او نگه میدارد، با وجود تشنجها. میان مادر و پسر، رو به رو شدن چهرهای که سالها از آن هراس داشتند و در عین حال ضروری بود، باز میشود.