خط داستانی
پس از خدمت در ارتش، ویکتور زاویا لو به روستا میرود تا به قبر دوست درگذشتهاش، سرگئی سینتسوف، سر بزند. در روستا، ویکتور مادرش، ورا سرگیونا، را ملاقات میکند و با وجود تفاوت سنی زیاد، عاشق او میشود. روابط بین ویکتور و ورا سرگیونا باعث محکومیت شدید خویشاوندان و اهالی روستا میشود. ویکتور مجبور میشود روستا را به مقصد سن پترزبورگ ترک کند، جایی که با نامزد سابقش، ویکا، ملاقات میکند. ویکتور سعی میکند ورا سرگیونا را فراموش کند، اما نمیتواند...