حکمت احمقانه
Dumb Sagacity
داستان یک دختر کوچک و حیوانات خانگیاش، یک اسب و یک سگ، که هوش شگفتانگیز آنها به وضوح نشان داده میشود. دختر کوچک که در کنار دریا زندگی میکند، به صخرهها میرود تا با سگش بازی کند. در آنجا با حیوان خانگیاش بازی میکند و کاملاً از جزر و مد در حال افزایش غافل میشود. ناگهان متوجه میشود که صخرهها محاصره شدهاند و راه فرار او کاملاً قطع شده است. به سگش اشاره میکند که به سمت خشکی برود؛ او بلافاصله به سمت ساحل شنا میکند و از روی ساحل میدود. او به اصطبل میرسد، جایی که اسب خانگی را آزاد میکند و سپس به سمت دریا میرود. اسب به سختی به صخره نزدیک میشود، اما در نهایت دختر کوچک موفق میشود بر روی پشت او سوار شود و به سرعت به سمت ساحل برده میشود.