خط داستانی
یک شکارچی زن مردی را که به سُبک در آستانه در پرواز بود با دیگران شلیک میکند. او به او پناه میدهد و تخم درون او میگذارد. اما او هرگز به پرواز آسمان فکر از دست نمیدهد و با آمدن بهار بالاخره موفق میشود برخیزد. زن به همراه تفنگ به سمت او میدود، شلیک میکند، اما مرد دیگری میافتد. شکارچی او را به خانه میبرد و مرد چیزی جز یادآوری از آنچه به طور غیر قابل بازگشت از دست رفته بود، ندارد.