حیوانات، گیاهان، خفاش
Fauna, Flora, Fledermaus
یک جوان که در یک پمپ بنزین کار میکند، به فروشنده گل در آن سوی خیابان عاشق میشود. هر روز از او گل میخرد تا اینکه یک روز آپارتمانش پر از گل میشود. بنابراین تصمیم میگیرد برای او نامهای بنویسد. اما چون واقعاً موفق نمیشود، آن را پاره میکند. او هیچ راهی برای فرار نمیبیند جز اینکه خود را غرق کند، اما آن هم کارساز نیست...