خط داستانی
آلیس تنها و منزوی است؛ رفتار پرستشی و اصرارش درِ حضور دشمنان درونیِ خود را میبندَد. روزی پدرش به زندگیاش بازمیگردد. ویلهلم از بیماری لاعلاجی رنج میبرد و کاملاً به دخترش وابسته است. با محو شدن مرز زمان و یادها، آلیس که از ادامهٔ اوضاع درمانده است، اجازه میدهد معشوقش تریس دوباره وارد زندگیاش شود. رابطهٔ هموابستهٔ آلیس و تریس زمینهٔ سفر او را به سوی خود-ویرانی آغاز میکند و در نهایت به کشفِ خویشتن میانجامد.