خط داستانی
وقتی تسیوشی مثل همیشه با عجله به مدرسه رفت، ديد دختری که سعی میکرد گربهٔ کوچکی را که از درخت پایین نمیآمد کمک کند. آن دختر مینامیزاتو آی بود که برای مدت طولانی بیخبر از تسیوشی را دوست داشته است.
وقتی تسیوشی مثل همیشه با عجله به مدرسه رفت، ديد دختری که سعی میکرد گربهٔ کوچکی را که از درخت پایین نمیآمد کمک کند. آن دختر مینامیزاتو آی بود که برای مدت طولانی بیخبر از تسیوشی را دوست داشته است.