خط داستانی
جوراینی، دختر روستایی، تحت نظارت سختگیرانه پدرش، استاد طالب، بزرگ شد که بسیار سختگیر بود. در محل کار، جوراینی با ناتان، مردی مهربان و غیرمسلمان، آشنا شد. وقتی رابطهاش با پدرش تیره شد، جوراینی تصمیم گرفت که به وطن ناتان برود (خارج از کشور). آنجا، آنها ازدواج کردند و جوراینی نامش را به جوانا تغییر داد. از آن زمان، جوراینی هرگز به روستایش بازنگشت. تا اینکه مردان جوراینی ظاهر شدند که سعی کردند او را پیدا کنند و به خانهاش ببرند.