خط داستانی
رِچِل و ایتن در یک منطقه جنگی گرفتار شده بودند. در حین تلاش برای نجات ایتن، راشل روی صورتش جای زخم بدقوارهای باقی ماند. آنها عاشق شدند و ازدواج کردند، اما فقط یک نقطه تخلیه وجود داشت. راشل آن را به injuried ایتن داد و ایتن وعده داد که برمیگردد تا او را بیاورد—بیخبر از اینکه راشل بعداً فهمید که باردار است. شش سال بعد، راشل به کشور بازمیگردد تا دخترش سوفی را نجات دهد، اما میفهمد که ایتن قبل از بازگشت با دختر مدیر بیمارستان ازدواج کرده و خانوادهای جدید تشکیل داده است. برای حفظ آبرو و مقامش، ایتن حتی راشل و سوفی را بدنام کرد. در این لحظه حساس، پدر گمشده طولانی راشل او را پیدا میکند و فاش میکند که او در واقع دختر رئیس گروه پزشکی هریگتون است. در نهایت، پزشک حقیر همه چیز را از دست میدهد و پاسخ عواقب کارهایش را میبیند، در حالی که راشل با فرزندش زندگی خوشی را به سر میبرد.